درد دندان دارم و

از بس که بی سوژه ام در باره ی مسایلی می نویسم که نه ربطی به اوضاع بی سر و سامان مملکتم دارد و نه ارتباطی به سر نوشت میلیون ها انسان بی سر نوشت که خود نیز یکی از آن هایم . یعنی اینقدر بی خیال ام که نه به دولت جدید کشورم که از میانه ی یک فصل نا باوری و نا انتخاباتی سر بر می کند و برای پنج سال دیگر کشور و مردمم را در وضعیت نا معلومی فرو می برد ، فکر می کنم و نه به زمستان سردی که قرار است از راه برسد و  " روزگار تلخ تر از زهر " را به کام هزاران هم وطن بی پناهم ، تلخ تر از زهر کند . می اندیشم . انفلونزای خوکی را که بگذار سر جای خودش . ما که به قولی : گوشت خوک نمی خوریم ، پس چرا نگران انفلونزایش باشیم ؟ نا مرفه بی دردی را میمانم که تنها بدرد خودم فکر می کنم و احتمالآ تنها هم بدرد خودم می خورم .

در کتاب ساینس صنف چهارم - پنجم مکتب خوانده بودم که باید از دندان ها مواظبت کنیم ! آن ها را بشوییم ! در مغز دندان ، خورده ریزه های غذا باقی می مانند و پس از فاسد شدن ، روز گار دندان ها را به فساد می کشانند . البته این با فساد اداری دو مقوله ی جدا از هم هستند .

بلبل خوانی و یاد گرفتن طوطی وار و در روز امتحان جواب پس دادن و نمره خوب گرفتن و بعد همه چیز را فراموش کردن ، باعث می شد که این نصیحت های سیانتیستیک ، از این گوش در آید و از دیگری خدا حافظی کند و برود جایی که احتمالآ عرب ها نی می انداختند . کمی تا قسمتی ، گناه ما حیوانک های زبان بسته هم نبود . سیستم درسی از ما همانی را می خواست که بعد ها ما می شدیم همان ! وسیستم درسی هنوز هم به همان راهی میرود که قبلآ میرفت و از حیوانک های زبان بسته ی نسل جدید و نسل های جدید هم همانی را می خواهد که از ما می خواست !

در خانه ، شکر مر خدای را عزوجل ، مادری داشتم و شکر هنوز هم دارم که نسبت به حفظ الصحه و بهداشت شخصی فرزندانش آنچنان حساس بود که تئوری " نوک سوزن و پشت دست ها " یش هنوز هم پشت دستهایم را می لرزاند .

اولین باری که بعد از درد جانکاهی به نعمت " سلامت دندان " پی بردم حوالی بیست سالگی بود . از این  " تراژیدی " چیز زیادی به خاطرم نمانده جز اینکه ، کلینیک مثلآ صحی مهاجرین در شاهین تاون ، پشاور سیتی ، دندان پر دردم را پر سرب کرده بود . چند سال بعد " اپیزود " جدیدی از همان " تراژیدی " قدیم روی صحنه آمد . سرب های کلینیک صحی مدت ها قبل از مهمان خانه دندان من " گود بای " گفته بودند و شبی سوراخ دندانم یاد یار سفر رفته کرده و در فراق معشوق چنان ضجه می کرد که من بدون بال به سفر ستاره ها میرفتم و اوج ها را با موج ها یک جا تجربه می کردم . شب فراق به سحر وصال رسید و من با سر و روی باد کرده رو به روی مثلآ " دکتری " نشستم که رو بروی محل کارم " مکتب " مثلآ " دوا خانه " ی داشت . در راه از خانه به دوا خانه ، خودم را آماده ی هر اتفاق ناگواری کرده بودم . مثل یک تحلیل گر دقیق سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ، تمام جوانب قضیه را سنجیده بودم . دلم و عقلم در یک ائتلاف کاملآ طبیعی رضایت نمی دادند که خودم را دچار فاجعه و سایل غیر بهداشتی ، دکتر  محله کنم که نه تنها سواد صحی نداشت که سواد غیر صحی اش نیز چندان تعریفی نداشت . اما درد دندان داشتم و چی می کردم اگر دندان به دندان نمی زدم ؟

در اعماق دلم از زمین و زمان مدد خواستم  کاری کنند که من از این فاجعه زنده بیرون شوم ! دکتر ، شروع به کار کرد و من منتظر چیغ زدن های خودم بودم که گفت : تمام شد  . من سراسیمه پرسیدم : چی تمام شد ؟ گفت : دندانت را کشیدم ! و من اصلآ باور نکردم . باور نکردم چرا که بیرون شدن دندان را اصلآ احساس نکردم . باور نکردم چون که او اصلآ دوای بی هوشی موضعی استفاده نکرد بود ، چون نداشت . برای این نعمت چندان شکر گزار بودم و هستم که تا هنوز که هنوز است ، جای آن دندان را به یاد آن " طبیب حاذق " خالی نگهداشته ام .

چرخه ی روز گار می چرخد و این بار در کشوری به درد دندان مبتلا می شوم که دندان دردی در آن ، نه تنها فاجعه به شمار نمی رود که امکانات پیشرفته ی در زمینه بهداشت " دهان و دندان " همگانی هست و متاسفانه خیلی هزینه بردار . شاید بین پیش رفتگی

و پر هزینه بودن خیلی چیز ها ، ارتباط منطقی و ماهوی وجود داشته باشد ؟شما چی فکر می کنید ، گناه سرمایه داری ست یا مقتضای طبیعت چنین است ؟

در سالون انتظار معاینه خانه ، همه چیز مرتب است و آرامش خاصی حکمفرما . روی چوکی لم میدهم و با وصف درد شدید کوشش می کنم که با خواندن مجله سرم را گرم کنم و درد را کم . چند نفر خانم و آقای مسن هم بر من اضافه می شوند و آنها نیز گویی می خواهند با خواندن مجله مغز های شان را فریب دهند و از دست درد خلاص شوند . هیچ کس به هیچ کس دیگر نه چیزی می گوید و نه توجهی می کند . زیر چشمی قیافه ها را بر انداز می کنم . هیچ نشانی از درد در چهره ها نمی بینم . اینها چرا اینجایند اگر دردی ندارند ؟ آها ! شاید " چک آپ " سالانه دارند . یا شاید خود مفهوم " درد " در شرق و غرب عالم فرق می کند ؟ شاید درد از نوع شرقی اش دردناک تر از درد  از نوع غربی اش باشد ؟ تیری از تیر کش دندان رها شده و مغزم را نشانه می گیرد . وقتی درد را با تمام سنگینی اش حس می کنی ، فکر کردن به خود درد و نوع درد بی معنی هست . درد ، درد است ! و درد در دندانت خانه کرده است .

 روی چوکی مخصوص دندان پزشکی ، دراز می کشی . دوا خانه آن مثلآ داکتر محله در سال های قبل یادت می آید . به دلهره های آن روز و به بی غمی این روز فکر می کنی . خیال می کنی آنجا چون تکنولوژی نبود ، دلهره بود و اینجا چون تکنولوژی هست ، غمی نیست .

لحظات بعد مراحل عکس اندازی از دندان یا دندانهایی که بیمار استند به اضافه ی  " نیش عقرب " بی حسی موضعی جناب دکترمی فهماندت که خیر ، قضیه به این سادگی ها نیست .

 پهلوانی های دکتر با دندان هایت ، ماجرای رستم و اسفندیار شاهنامه را به یادت می آورد . کوشش می کنی که با حس استفراغ و درد های ناشی از بی حس نشدن بعضی جا ها در دور وبر دندان ها ، مبارزه کنی . مبارزه ی سختی ست . چند بار دستت را به علامت اعتراض بلند می کنی که : " درد دارم آقای دکتر ! " یا کسی این علامت دادن ها را نمی بیند و یا می بیند و توجه نمی کند . برای پایان این لحظات دردناک ثانیه شماری می کنی اما انگار که زمان در جا ایستاده است . 

کار متوقف می شود و خدا را شکر می کنی که بخیر تمام شد . اما این خوشی دیر پا نیست . با اعلام اینکه " دقایقی تفریح می کنیم " از طرف دکتر ، فکر فرار بر سرت میزند و خودت را نیز خنده می گیرد . نمی توانی بخندی چون لبی برای لبخند باقی نمانده و کوهی در اطراف دهنت قد کشیده است . 

در دیوار روبرویی دو تا اثر نقاشی در قطع و چوکات های همگون ، پهلو به پهلوی هم داده اند .  رنگ های آبی کمرنگ و آبی پر رنگ و رنگ های دیگری که حتی نامی ندارد و یا لا اقل تو نام های شان را نمیدانی . همچنان که نمیدانی این دو تا نقاشی محصول کدام یک از سبک های نقاشی هست . رنگ ها بروی هم پاشیده شده اند و دیگر هیچ ! کوبیسم ؟ رئالیسم ؟ دادائیسم ؟ ناتورالیسم ؟ سور رئالیسم ؟ اکسپر سیونیسم ؟ فوتوریسم ؟ امپرسیونیسم ؟ وای خدایا ! می گویند : از آواز خوانی پرسیدند ، کدام سبک آواز خوانی را بیشتر دوست دارید و پیروی می کنید ؟ گفته بود : کوبیسم !

در راه خانه به دو سبک متفاوت تداوی دندان فکر می کنی . اولی به سادگی و راحتی و کوتاهی " از نظر مدت زمان "  آن دکتر درس نخوانده و محلی . دومی به پیچیدگی و شبکه مند بودن و دردناک بودن و طولانی بودن " باز هم از نظر مدت زمان " این دکتر مدرن و احتمالآ پست مدرن .

و نتیجه اینکه : خدا هیچ بشری را به درد دندان مبتلا نکناد !


 

/ 0 نظر / 107 بازدید