یار مهربان

من یار مهربانم ، دانا و خوش بیانم

گویم سخن فراوان با آنکه بی زبانم

حتمآ این شعر زیبا را در کتاب های دری مکتب و یا جای دیگری خوانده اید . سخن از کتاب هست و زبان حال کتاب . گاهی از خود در باره همین بیت بالا ، سوالی پرسیده اید ؟ در باره مصرع دوم که جای حرف نیست . از قرار خدا و راستی هم اگر به این مصرع نگاه شود همه قبول خواهیم کرد که : بلی ! کتاب سخن های فراوان می گوید با آنکه زبان ندارد و اما مصرع اول ، آیا کتاب یار مهربان هست ؟ آیا دانا و خوش بیان هم هست ؟ جز اول ، آری کتاب خیلی مهربان هست . جز دوم اما فرق می کند . بستگی دارد که چه کتابی بخوانی تا دانایی کتاب و بیان خوشش تأیید شود . بگذریم .

در بامدادان زندگی ، آنگاهی که پدر از شوق مکتب رفتن من در لباس نمی گنجید و هر شامگاهی با گذاشتن دست اش پشت دستم ، راه نوشتن یادم می داد و با مهربانی پدرانه یی طرز خواندن نیز ، من اعتراف می کنم که از بیت بالا هیچ چیزی نمی دانستم . بعد ها اما ، با گذشت زمان و فراخی فکر « یار مهربان » دست وصلت داد و مرا به غلامی پذیرفت و دیگر هیچ گاهی رهایم نکرد . حتی تا همین دم و حتی تا پایان راه هم خیال رهایی بر سرش نخواهد زد .

سفر من با « یار مهربان » از اولین روز های مکتب رفتنم آغاز شد و با « انیس اطفال » و کتاب هایی منظوم و منثوری که از آدرس : دهلکی بازار ، نعلبندی پشاور به کتاب فروشی های محله ی « کارته پروان » کابل میرسیدند ، ادامه یافت . هیجان جمع کردن ، یک افغانی - دو افغانی - سه افغانی برای خرید مجله ی نمیدانم ، هفتگی یا ماهانه ی « انیس اطفال » را تا هنوز زیر دندان خاطراتم ، مزه - مزه می کنم .

بزرگ که شدم ، یار مهربانم نبز بزرگ شد . پا به پای من رشد کرد و قد کشید . از کابل که بیرون میشدم ، قصد سفر که داشتم ، دیدم که یار مهربان نیز بار وبندیل می بندد و آهنگ همسفری دارد . هر دو آواره ی کو و بیابان شدیم . من قدردان همرایی های او بودم و او نیز هر روز افق تازه تر و ناشناخته تری را به من می نمایاند . در این مسیر گاهی به خاطر او توبیخ شدم و گاهی هم دست مایه ی شوخی و حتی گاهی هم مسخره شدم .

شب بود و در بستر افتاده بودم . هوای دهکده دل انگیز بود و فضایش اسرار آمیز . یار مهربان دستم را گرفته و در پناه فانوس به سفرم برده بود . فردا وقتی با سر و صدای مادر از خواب برخاستم . دیدم که ای وای ! فانوس یک بغل افتاده و تمام نفت اش فروریخته است . مادر گفت : کتاب خواندن پیش از خواب ممنوع ! اگر فانوس خاموش نشده بود ، نمیدانم چه بلایی بر سر تو و همه ی ما آمده بود !

دوستی به شوخی می گفت : میدانی فرق تو با سگ چیست ؟ می گفتم : نه ! بگو تا بدانم ! می گفت : راستش ، سگ با دیدن سیاهی شب پارس می کند و تو با دیدن سیاهی کتاب ، هیجانی می شوی « پارس می کنی ! » .

سرهنگ ، آدمی بود عجیب و غریب . معلوم نبود طرز فکرش چیست . مشکل بود بفهمی در طی سالهای زندگیش ، مشغول چی بوده و چه کرده است . اما هر چه بود سخت جویای احترام بود . دوست داشت همه به احترام نام سرهنگی اش « خدا می داند که راست بود یا نه » و حربه ی محکم ، ریش سفیدی ، احترامش کنند . در بحث کردن که کلافه شد ، خطاب به من گفت : بچیم ! با چند تا کتاب خواندن که آدم ، آدم نمی شود !

این تنها داستان من با « یار مهربان » نیست . شاید داستان شما نیز باشد .

این چند روز دل و دستم به جای بند نیست . احساس خوبی ندارم . در خبر ها خواندم که « یاران مهربان » را به آب انداخته اند . چرا ؟ خشونت با مهربانان ؟ نمیدانم !

/ 4 نظر / 251 بازدید
سارا

سلام از وبلاگ خوبتون و این پست خیلی قشنگتون تشکر می کنم. یه پیشنهادی هم براتون دارم. این طور به نظر میاد که وبلاگ شما پیج رنک بالایی داره. به نظر من اگه شما پیج رنکتون رو در وبلاگتون قرار بدین به وبلاگتون اعتبار بیشتری میده و بازدید کننده می دونه که مطالب وبلاگ شما قابل اعتماده . و در ضمن وبلاگ های دیگر هم بیشتر با شما تبادل لینک می کنن. سایت های زیادی این امکان رو به شما میدن. یکی از اونهایی که من خودم دیدم و ازش خوشم اومده و تنوع زیادی داره رو براتون می نویسم. فقط کافیه کدی رو که در کادر هست در قالب وبلاگتون کپی کنید. http://www.glseek.com/googlepagerankchecker/pagerank-display.php

کاکه تیغون

پویای عزیز می خواستند ببینند آیا کلمه ها غرق می شوند یا نه. ولی گفته اند که در آغاز کلمه بود...وشاید بعداً بگویند تا انجام کلمه بود.

کاکه تیغون

پویای عزیز می خواستند ببینند آیا کلمه ها غرق می شوند یا نه. ولی گفته اند که در آغاز کلمه بود...وشاید بعداً بگویند تا انجام کلمه بود.

divane

سلام گرامی ما زنده ایم و داریم می بالیم... در محلی که من کار می کنم افراد گو نا گونی از سر تا سر دنیا حضور دارند و به بیش از چهل زبان زنده دنیا صحبت می کنند. از بعد از انتخابات و اعتراضات گسترده مردم نسبت به نتایج آن، خیلی ها به نزد من می آمدند و به هر طریقی سعی میکردند تا با من همدردی کنند وانزجار خود را از سرکوب و کشتار مردم بیگناه و خواهان دموکراسی در ایران، نشان دهند. و من برای آ نها توضیح می دادم که چگونه رنگ سبز به سمبلی برای دموکراسی خواهان در ایران تبدیل شده است... موفق باشید