و اینک آغاز دیگر



شاید روزی

شاید روزی دوباره برگشتم و دوباره اینجا نوشتم . چه بر گردم و چه بر نگردم ، چه دوباره بنویسم و چه ننویسم ، اینجا را با تمام تلخی و شیرینی هایش دوست دارم . فعلآ همین و تا بعد .

۱۳۸٩/۳/٢٠  توسط حسین پویا  |  پيام هاي ديگران ()

 

روزگار من

امروز سفری یک روزه داشتم به شهری که در همین نزدیکی هاست . ساعت نه صبح ، فصل زمستان که درکشور های اسکاندیناوی هنوز هوا تاریک است ، هوا پیمای ما به هوا بر خاست . منظره بیرون از چوکات کوچک پنجره ی هوا پیما ، سخت دیدنی بود . توده های در هم انباشته شده ی ابر ، افق سرخ و خونین ، خانه ها ، شهر چراغانی که هر لحظ کوچکتر میشد . وقتی که اوج گرفتیم پس از ماه ها شاید ، چهره ی زیبای ماه را دیدم . ماهتابی که کمرش چنگ شده بود و لاغر به نظر می رسید ، اما هنوز زیبا و نور افشان بود . اینجایی که من هستم لشکر انبوه ابر نمی گذارد چهره ی عریان ماه را ببینی و همرایش خلوت کنی ! از وضعیت بوجود آمده جدآ که لذت می بردم اما ! سالهاست که لحظات لذت بردن من از زندگی با اما های خیلی جدی رو به رو هستند . این اما ها ، دمار از روزگار من در آورده اند یا بر آورده اند ، خوب چه فرقی می کند ؟ بلاخره آورده اند  . لذت می بردم اما آخرین سفرم به افغانستان یادم افتاد و عیش موجود به یاد دیار ، منغض شد و من هم مثل همیشه ، ابو تیماری شدم که اندکی شادی هم نمی تواند .

پس از ساعت ها سگ دو زدن و از ترمینال یک میدان هوایی دوبی خارج شدن و وارد ترمینال دو شدن ، ابو طیاره ی پامیر با پانزده ، بیست دقیقه تأخیر  پرواز کرد . قبل از پرواز ، وقتی که حضرت پیلوت می خواست وارد کابین اش شود رو به یکی از همکاران و با صدای بلند خنده دار گفت : می بینی که من همیشه آن تایم هستم ! مقدمات پرواز که آماده می شد صدای پیلوت را می شنیدم که بعد از معرفی خودش اطلاعات پرواز را به مسافرین اعلام می کرد . صدای پیلوت در بین صدای بلند و گوش خراشی که ناشی از تنظیم نبودن دستگاه رادیویی ابو طیاره بود ، گم می شد و ما هیچ چیزی نفهمیدیم . در ردیف بغلی ما چند تا خارجی هم نشسته بودند . چشمم که به چشم یکی از آنها افتاد ، سرم را از شرم پائین انداختم . ابو طیاره آخرین دور هایش را زد و اوج گرفت . پس از چندین ساعت سفر با هواپیمای شرکت « کی ، ال ، ام » باید با راحتی در پرواز خدا حافظی می کردم . شوق و هیجان اینکه پس از یازده سال دوباره بوطن بر می گردم ، دوباره آغوش گرم مادر و پدر را باز می یابم و دوستانم را می بینم ، رنج ابو طیاره را از یادم می برد . دعا ها و اضطراب همسفر بغل دستی ام که از فرانسه عازم وطن بود ، لحظاتی مرا از عالم خودم بیرون آورد . همسفرم می ترسید که ابوطیاره  دچار سانحه نشود و ما را با عافیت به کابل برساند . وقتی جملات دلداری گونه برایش زمزمه می کردم ، متوجه شدم که آه من بر دل تنگ او اثر گذار نیست . جوان بود و هزاران آرزو داشت . در دلم به او و خودم و همه دعا کردم و باز غرق دنیای خودم شدم . وقتی به فضای کابل رسیدیم و به پائین نظر انداختم ، باورم نشد که به کابل رسیده باشم . کابل از آن بالا ها به شهر سوخته ی میمانست . ابو طیاره وقتی که پی هم بالای فضای کابل دور می زد ، دلهره ی همسفرم که می گفت : پس چرا نمی نشیند ، به من نیز سرایت کرد و گفتم : ای دل غافل ، نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ، حالا نــــــــــــــــــــــــــــــــه ! پس از کمی فکریدن ، صدای خودم را می شنیدم که به همسفرم توضیح میداد : نه ، مطمئنآ که مشکلی نیست ! حتمآ باند های میدان برای نشست آماده نیست ، چون آریانا و کام ایر نیز با کمی فاصله از ما ، به کابل پرواز داشته اند و در دل خدا خدا می کردم که کاش حدسم درست باشد
لحظاتی بعد در کمال نا باوری پدر ، مادر و جمعیت مشایعت کننده را در آغوش می گرفتم .

در راه بر گشت وقتی که یکی از دوستانم که نمی خواست پاسپورت اش مهر خروجی میدان هوایی کابل را بخورد ، پول رشوه را صاف بالای میز افسری که دم راه ما نشسته بود ، گذاشت
فریاد افسر به هوا رفت که از برای خدا ، مرا به کشتن میدهی ؟ با داد و بیداد بالای دوستم که این چه طرز برخورد با یک افسر وظیفه شناس و وطن دوست هست ، کمی از عصبانیت افسر کاستم و به طرف غرفه ی کنترول پاسپورت راه افتادیم . وقتی دوستم برای کنترول به غرفه رسیده بود ، افسر وطن دوست را می دیدم که نگران بود ، نکند دوستم بدون پرداخت رشوه عبور کند . پولیس مسئول کنترول پاسپورت بعد از گرفتن پول به افسر وطن دوست اشاره ی رمزی فرستاد و دهن افسر تا بیخ گوش باز شد
نا کس ها در مدت زمان پنج ساعت پرواز، رفت و بر گشت ، فقط با یک گیلاس آب و آنهم گرم از ما پذیرایی کرده بودند . تشناب های شان هم دست کمی از تشناب های مشهور کابل نداشت 
این است روزگار من و شاید روزگار شما هم

۱۳۸۸/٩/٢٤  توسط حسین پویا  |  پيام هاي ديگران ()

 

درد دندان دارم و

از بس که بی سوژه ام در باره ی مسایلی می نویسم که نه ربطی به اوضاع بی سر و سامان مملکتم دارد و نه ارتباطی به سر نوشت میلیون ها انسان بی سر نوشت که خود نیز یکی از آن هایم . یعنی اینقدر بی خیال ام که نه به دولت جدید کشورم که از میانه ی یک فصل نا باوری و نا انتخاباتی سر بر می کند و برای پنج سال دیگر کشور و مردمم را در وضعیت نا معلومی فرو می برد ، فکر می کنم و نه به زمستان سردی که قرار است از راه برسد و  " روزگار تلخ تر از زهر " را به کام هزاران هم وطن بی پناهم ، تلخ تر از زهر کند . می اندیشم . انفلونزای خوکی را که بگذار سر جای خودش . ما که به قولی : گوشت خوک نمی خوریم ، پس چرا نگران انفلونزایش باشیم ؟ نا مرفه بی دردی را میمانم که تنها بدرد خودم فکر می کنم و احتمالآ تنها هم بدرد خودم می خورم .

در کتاب ساینس صنف چهارم - پنجم مکتب خوانده بودم که باید از دندان ها مواظبت کنیم ! آن ها را بشوییم ! در مغز دندان ، خورده ریزه های غذا باقی می مانند و پس از فاسد شدن ، روز گار دندان ها را به فساد می کشانند . البته این با فساد اداری دو مقوله ی جدا از هم هستند .

بلبل خوانی و یاد گرفتن طوطی وار و در روز امتحان جواب پس دادن و نمره خوب گرفتن و بعد همه چیز را فراموش کردن ، باعث می شد که این نصیحت های سیانتیستیک ، از این گوش در آید و از دیگری خدا حافظی کند و برود جایی که احتمالآ عرب ها نی می انداختند . کمی تا قسمتی ، گناه ما حیوانک های زبان بسته هم نبود . سیستم درسی از ما همانی را می خواست که بعد ها ما می شدیم همان ! وسیستم درسی هنوز هم به همان راهی میرود که قبلآ میرفت و از حیوانک های زبان بسته ی نسل جدید و نسل های جدید هم همانی را می خواهد که از ما می خواست !

در خانه ، شکر مر خدای را عزوجل ، مادری داشتم و شکر هنوز هم دارم که نسبت به حفظ الصحه و بهداشت شخصی فرزندانش آنچنان حساس بود که تئوری " نوک سوزن و پشت دست ها " یش هنوز هم پشت دستهایم را می لرزاند .

اولین باری که بعد از درد جانکاهی به نعمت " سلامت دندان " پی بردم حوالی بیست سالگی بود . از این  " تراژیدی " چیز زیادی به خاطرم نمانده جز اینکه ، کلینیک مثلآ صحی مهاجرین در شاهین تاون ، پشاور سیتی ، دندان پر دردم را پر سرب کرده بود . چند سال بعد " اپیزود " جدیدی از همان " تراژیدی " قدیم روی صحنه آمد . سرب های کلینیک صحی مدت ها قبل از مهمان خانه دندان من " گود بای " گفته بودند و شبی سوراخ دندانم یاد یار سفر رفته کرده و در فراق معشوق چنان ضجه می کرد که من بدون بال به سفر ستاره ها میرفتم و اوج ها را با موج ها یک جا تجربه می کردم . شب فراق به سحر وصال رسید و من با سر و روی باد کرده رو به روی مثلآ " دکتری " نشستم که رو بروی محل کارم " مکتب " مثلآ " دوا خانه " ی داشت . در راه از خانه به دوا خانه ، خودم را آماده ی هر اتفاق ناگواری کرده بودم . مثل یک تحلیل گر دقیق سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ، تمام جوانب قضیه را سنجیده بودم . دلم و عقلم در یک ائتلاف کاملآ طبیعی رضایت نمی دادند که خودم را دچار فاجعه و سایل غیر بهداشتی ، دکتر  محله کنم که نه تنها سواد صحی نداشت که سواد غیر صحی اش نیز چندان تعریفی نداشت . اما درد دندان داشتم و چی می کردم اگر دندان به دندان نمی زدم ؟

در اعماق دلم از زمین و زمان مدد خواستم  کاری کنند که من از این فاجعه زنده بیرون شوم ! دکتر ، شروع به کار کرد و من منتظر چیغ زدن های خودم بودم که گفت : تمام شد  . من سراسیمه پرسیدم : چی تمام شد ؟ گفت : دندانت را کشیدم ! و من اصلآ باور نکردم . باور نکردم چرا که بیرون شدن دندان را اصلآ احساس نکردم . باور نکردم چون که او اصلآ دوای بی هوشی موضعی استفاده نکرد بود ، چون نداشت . برای این نعمت چندان شکر گزار بودم و هستم که تا هنوز که هنوز است ، جای آن دندان را به یاد آن " طبیب حاذق " خالی نگهداشته ام .

چرخه ی روز گار می چرخد و این بار در کشوری به درد دندان مبتلا می شوم که دندان دردی در آن ، نه تنها فاجعه به شمار نمی رود که امکانات پیشرفته ی در زمینه بهداشت " دهان و دندان " همگانی هست و متاسفانه خیلی هزینه بردار . شاید بین پیش رفتگی

و پر هزینه بودن خیلی چیز ها ، ارتباط منطقی و ماهوی وجود داشته باشد ؟شما چی فکر می کنید ، گناه سرمایه داری ست یا مقتضای طبیعت چنین است ؟

در سالون انتظار معاینه خانه ، همه چیز مرتب است و آرامش خاصی حکمفرما . روی چوکی لم میدهم و با وصف درد شدید کوشش می کنم که با خواندن مجله سرم را گرم کنم و درد را کم . چند نفر خانم و آقای مسن هم بر من اضافه می شوند و آنها نیز گویی می خواهند با خواندن مجله مغز های شان را فریب دهند و از دست درد خلاص شوند . هیچ کس به هیچ کس دیگر نه چیزی می گوید و نه توجهی می کند . زیر چشمی قیافه ها را بر انداز می کنم . هیچ نشانی از درد در چهره ها نمی بینم . اینها چرا اینجایند اگر دردی ندارند ؟ آها ! شاید " چک آپ " سالانه دارند . یا شاید خود مفهوم " درد " در شرق و غرب عالم فرق می کند ؟ شاید درد از نوع شرقی اش دردناک تر از درد  از نوع غربی اش باشد ؟ تیری از تیر کش دندان رها شده و مغزم را نشانه می گیرد . وقتی درد را با تمام سنگینی اش حس می کنی ، فکر کردن به خود درد و نوع درد بی معنی هست . درد ، درد است ! و درد در دندانت خانه کرده است .

 روی چوکی مخصوص دندان پزشکی ، دراز می کشی . دوا خانه آن مثلآ داکتر محله در سال های قبل یادت می آید . به دلهره های آن روز و به بی غمی این روز فکر می کنی . خیال می کنی آنجا چون تکنولوژی نبود ، دلهره بود و اینجا چون تکنولوژی هست ، غمی نیست .

لحظات بعد مراحل عکس اندازی از دندان یا دندانهایی که بیمار استند به اضافه ی  " نیش عقرب " بی حسی موضعی جناب دکترمی فهماندت که خیر ، قضیه به این سادگی ها نیست .

 پهلوانی های دکتر با دندان هایت ، ماجرای رستم و اسفندیار شاهنامه را به یادت می آورد . کوشش می کنی که با حس استفراغ و درد های ناشی از بی حس نشدن بعضی جا ها در دور وبر دندان ها ، مبارزه کنی . مبارزه ی سختی ست . چند بار دستت را به علامت اعتراض بلند می کنی که : " درد دارم آقای دکتر ! " یا کسی این علامت دادن ها را نمی بیند و یا می بیند و توجه نمی کند . برای پایان این لحظات دردناک ثانیه شماری می کنی اما انگار که زمان در جا ایستاده است . 

کار متوقف می شود و خدا را شکر می کنی که بخیر تمام شد . اما این خوشی دیر پا نیست . با اعلام اینکه " دقایقی تفریح می کنیم " از طرف دکتر ، فکر فرار بر سرت میزند و خودت را نیز خنده می گیرد . نمی توانی بخندی چون لبی برای لبخند باقی نمانده و کوهی در اطراف دهنت قد کشیده است . 

در دیوار روبرویی دو تا اثر نقاشی در قطع و چوکات های همگون ، پهلو به پهلوی هم داده اند .  رنگ های آبی کمرنگ و آبی پر رنگ و رنگ های دیگری که حتی نامی ندارد و یا لا اقل تو نام های شان را نمیدانی . همچنان که نمیدانی این دو تا نقاشی محصول کدام یک از سبک های نقاشی هست . رنگ ها بروی هم پاشیده شده اند و دیگر هیچ ! کوبیسم ؟ رئالیسم ؟ دادائیسم ؟ ناتورالیسم ؟ سور رئالیسم ؟ اکسپر سیونیسم ؟ فوتوریسم ؟ امپرسیونیسم ؟ وای خدایا ! می گویند : از آواز خوانی پرسیدند ، کدام سبک آواز خوانی را بیشتر دوست دارید و پیروی می کنید ؟ گفته بود : کوبیسم !

در راه خانه به دو سبک متفاوت تداوی دندان فکر می کنی . اولی به سادگی و راحتی و کوتاهی " از نظر مدت زمان "  آن دکتر درس نخوانده و محلی . دومی به پیچیدگی و شبکه مند بودن و دردناک بودن و طولانی بودن " باز هم از نظر مدت زمان " این دکتر مدرن و احتمالآ پست مدرن .

و نتیجه اینکه : خدا هیچ بشری را به درد دندان مبتلا نکناد !


 

۱۳۸۸/۸/۱۸  توسط حسین پویا  |  پيام هاي ديگران ()

 

آن سفر کرده

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

سفر ، سفر ، سفر ! باز سخن از سفر است . گاهی خودت مسافر می شوی و گاهی عزیزی از جمع عزیزان ات . سفر همیشه خوب است . سفر همیشه بد است . سفر گاهی ، هم خوب است و گاهی ، هم بد است . با وصف اینها همه ، سفر سفر است . زندگی سفر است و آدمی همیشه مسافر .

تا یادم هست همیشه سفر را دوست داشته ام . حس عجیب قبل از سفر را . با خودت فکر می کنی که در این سفر اتفاقاتی خواهد افتاد . نا شناخته هایی شناخته خواهند شد . نا تجربه شده هایی به تجربه خواهند نشست . نا دیده هایی دیده خواهند شد .

تجربیات سفر های من ، مثل ( سفر های گالیور ) و در سرزمین ( کوتوله های افغانستان ) همیشه آمیخته یی از هیجان و ترس بوده است . هیجان سفر و ترس از اینکه آیا این آخرین سفر زندگی ام خواهد بود ؟ . اما باز هم دل به سفر می دادم و از ساکن بودن در یک جا ، خوشم نمی آمد .

سفر با تمام هیجانی که برایم داشت و دارد ، بخش خدا حافظی اش را دوست ندارم . چه خودم در نقش مسافر باشم و چه در جای مسافر ، باقی بمانم و با نم اشکی بدرقه اش کنم .

اینبار من می مانم و عزیزی به سفر می رود . لحظه ی خدا حافظی ست . دلم به شدت تنگ است . وقتی دلم تنگ باشد ، طرز برخوردم نامیزان می شود . کمی از این طرف و آن طرف حرف می زنیم . نمی خواهم از سفرش حرفی بمیان بیاید . نمی خواهم بد خلقی کنم . او حرف هایی میزند که من خیال می کنم نباید بزند ، یا لا اقل حالا نباید بزند . شاید می خواهد کمی نا به هنجار باشد . شاید می خواهد وقتی او مسافر است من نباید دلتنگ اش شوم . شاید ............. بگذریم . من کمی بد اخلاق می شوم . کمی عبوس می شوم . کمی بد جنس می شوم . او سر دعوا ندارد . حوصله ی دعوا ندارد . من نیز دعوا نمی کنم .

: خدا حافظ ، من باید بروم ، مواظب خودت باش .

: خدا نگهدار ، سفر به خیر ، فکر نمی کنی چیزی یادت رفته باشد ؟

: نه ! فکر نمی کنم چیزی را جا گذاشته باشم !

: یادت رفت که ......... ! هه هه هه هه !

: تو آدم بشو نیستی ! هه هه هه هه !

: خدا حافظ !

: خدا حافظ !

 

وقتی مسافر می رود ، جای خالی اش می ماند . یاد هایش می ماند . لحظه هایی که با او بوده ایی . حرف هایی که با او زده ایی . جنگ و صلح هایی که با او کرده ایی . سنگینی یاد ها بستگی به درجه ی " عزیز بودن " مسافر دارد . هر چه مسافر عزیز تر ، یاد هایش سنگین تر ، غیر قابل تحمل تر ، جایش خالی تر ، در انتظارش ماندن سخت تر .

 هر کجا هست خدایا بسلامت دارش

 یاد داشت : این خدا حافظی نامه را در بین دو مصرع از شعر حافظ نوشتم . این طوری حس خوبی دارد . راستی نمیدانم ، یعنی یادم رفته ، گالیور هم در سفر هایش دچار ترس و هیجان شده بود ؟ .

۱۳۸۸/٦/٢۳  توسط حسین پویا  |  پيام هاي ديگران ()

 

سر در گم

یک هفته شد که از کابل بر گشته ام . ذهنم اما همچنان مسافر کابل است . دل و دستم به هیچ چیزی بند نیست و بند نمی شود . شهر به شدت خالی ست . کسی نیست . صدایی نیست . حرفی نیست . سکوت مطلق و گاهی هم وحشتناک . دلم برای سر و صدا ها تنگ است . کابل که بودم از فرط آلودگی صوتی شاکی بودم . در هفته ی اول از کابل و شر و شورش فراری شده بودم . از دست دختر کوچک و زیبای برادرم که همیشه به نحوی مرا تعقیب می کرد فرار می کردم . دلم برای خلوت با خودم تنگ شده بود . هیچ جای خلوتی پیدا نمی شد . هر کجا که میرفتم کسی بود .

حالا ! برای همان وضعیت دل تنگ شده ام .

می خواهم بنویسم . نمی شود ! می خواهم بروی دیده ها و شنیده ها تمرکز کنم . نمی شود ! نمی شود ! در این یک هفته چندین و چند بار فامیل و دوستانم از کابل زنگ زده اند ، منهم زنگ زده ام . راه که میروم در کابل راه می روم . خواب که می کنم کابل خواب می بینم . بعد یازده سال و اندی رفتم و صرف یک ماه ماندم ؟ خودم را ملامت می کنم ! کاش اندکی بیشتر می ماندم !

سر در گم ام !

۱۳۸۸/٤/۳۱  توسط حسین پویا  |  پيام هاي ديگران ()

 

سفر کردم و هیچ قافله ی دل همرهم نبود

خسته ام . تازه ی تازه از سفر بر گشته ام . سفر به خانه ی پدری و آنهم بعد یازده سال آزگار . حرفها دارم . از افغانستان خبر ندارم ، کابل اما خوب بود . نفس می کشید . ریه هایش پر گرد و خاک بود ، اما هنوز هم سرسختانه به زندگی اش ادامه می داد . روز هایش گرم و پر از خاک ، شب هایش اما دل انگیز و روح پرور ، درست مثل یازده سال پیش ! نه ! درست مثل اولین باری که ترکش کردم .

بگذارید نفسی چاق کنم . تر دماغ که شدم ، می نویسم از هر آنچه که دیدم و شنیدم .

از دوستانی که پیام ها و نامه های شان درین مدت بی جواب ماند ، پوزش می طلبم . کابل برق دارد ، انترنت هم دارد . اما حکایت صفحه بالا آمدنش حکایت بر آمدن یوسف از چاه کنعان است .

فعلآ فصل خواب است و نه فصل سوال و جواب !

۱۳۸۸/٤/٢٥  توسط حسین پویا  |  پيام هاي ديگران ()

 

یار مهربان

من یار مهربانم ، دانا و خوش بیانم

گویم سخن فراوان با آنکه بی زبانم

حتمآ این شعر زیبا را در کتاب های دری مکتب و یا جای دیگری خوانده اید . سخن از کتاب هست و زبان حال کتاب . گاهی از خود در باره همین بیت بالا ، سوالی پرسیده اید ؟ در باره مصرع دوم که جای حرف نیست . از قرار خدا و راستی هم اگر به این مصرع نگاه شود همه قبول خواهیم کرد که : بلی ! کتاب سخن های فراوان می گوید با آنکه زبان ندارد و اما مصرع اول ، آیا کتاب یار مهربان هست ؟ آیا دانا و خوش بیان هم هست ؟ جز اول ، آری کتاب خیلی مهربان هست . جز دوم اما فرق می کند . بستگی دارد که چه کتابی بخوانی تا دانایی کتاب و بیان خوشش تأیید شود . بگذریم .

در بامدادان زندگی ، آنگاهی که پدر از شوق مکتب رفتن من در لباس نمی گنجید و هر شامگاهی با گذاشتن دست اش پشت دستم ، راه نوشتن یادم می داد و با مهربانی پدرانه یی طرز خواندن نیز ، من اعتراف می کنم که از بیت بالا هیچ چیزی نمی دانستم . بعد ها اما ، با گذشت زمان و فراخی فکر « یار مهربان » دست وصلت داد و مرا به غلامی پذیرفت و دیگر هیچ گاهی رهایم نکرد . حتی تا همین دم و حتی تا پایان راه هم خیال رهایی بر سرش نخواهد زد .

سفر من با « یار مهربان » از اولین روز های مکتب رفتنم آغاز شد و با « انیس اطفال » و کتاب هایی منظوم و منثوری که از آدرس : دهلکی بازار ، نعلبندی پشاور به کتاب فروشی های محله ی « کارته پروان » کابل میرسیدند ، ادامه یافت . هیجان جمع کردن ، یک افغانی - دو افغانی - سه افغانی برای خرید مجله ی نمیدانم ، هفتگی یا ماهانه ی « انیس اطفال » را تا هنوز زیر دندان خاطراتم ، مزه - مزه می کنم .

بزرگ که شدم ، یار مهربانم نبز بزرگ شد . پا به پای من رشد کرد و قد کشید . از کابل که بیرون میشدم ، قصد سفر که داشتم ، دیدم که یار مهربان نیز بار وبندیل می بندد و آهنگ همسفری دارد . هر دو آواره ی کو و بیابان شدیم . من قدردان همرایی های او بودم و او نیز هر روز افق تازه تر و ناشناخته تری را به من می نمایاند . در این مسیر گاهی به خاطر او توبیخ شدم و گاهی هم دست مایه ی شوخی و حتی گاهی هم مسخره شدم .

شب بود و در بستر افتاده بودم . هوای دهکده دل انگیز بود و فضایش اسرار آمیز . یار مهربان دستم را گرفته و در پناه فانوس به سفرم برده بود . فردا وقتی با سر و صدای مادر از خواب برخاستم . دیدم که ای وای ! فانوس یک بغل افتاده و تمام نفت اش فروریخته است . مادر گفت : کتاب خواندن پیش از خواب ممنوع ! اگر فانوس خاموش نشده بود ، نمیدانم چه بلایی بر سر تو و همه ی ما آمده بود !

دوستی به شوخی می گفت : میدانی فرق تو با سگ چیست ؟ می گفتم : نه ! بگو تا بدانم ! می گفت : راستش ، سگ با دیدن سیاهی شب پارس می کند و تو با دیدن سیاهی کتاب ، هیجانی می شوی « پارس می کنی ! » .

سرهنگ ، آدمی بود عجیب و غریب . معلوم نبود طرز فکرش چیست . مشکل بود بفهمی در طی سالهای زندگیش ، مشغول چی بوده و چه کرده است . اما هر چه بود سخت جویای احترام بود . دوست داشت همه به احترام نام سرهنگی اش « خدا می داند که راست بود یا نه » و حربه ی محکم ، ریش سفیدی ، احترامش کنند . در بحث کردن که کلافه شد ، خطاب به من گفت : بچیم ! با چند تا کتاب خواندن که آدم ، آدم نمی شود !

این تنها داستان من با « یار مهربان » نیست . شاید داستان شما نیز باشد .

این چند روز دل و دستم به جای بند نیست . احساس خوبی ندارم . در خبر ها خواندم که « یاران مهربان » را به آب انداخته اند . چرا ؟ خشونت با مهربانان ؟ نمیدانم !

۱۳۸۸/۳/۱۳  توسط حسین پویا  |  پيام هاي ديگران ()

 

یک کمی چانس

تا پاسی از شب گذشته ، بیدار نشسته است . کمرش را درد گرفته و چشمانش « بل بل » می کند . مصروف است . آهــــــــا ! تمامش کردم . دو تا سی دی موزیک برای سفر فردایش ساخته است . از اینکه حق کپی رایت را در نظر نگرفته ، کمی نا راحت هست . اما ، خوب ! بلاخره این کاریست که مد روز شده ، او نکند ، هزاران دیگر این کار می کنند . بدنش را کشی می دهد و میرود که بخوابد .

هوا سخت آفتابی و گرم است . نسیم صبحگاهان ، زندگی را در شرائین اش جاری می سازد . نفسی عمیق ، او را به جوانی هایش باز می گرداند . بلی ! همه چیز آماده ی یک سفر خوش و خندان است . تانک موتر پر از بنزین ؟ بلی ! چای و کافی و غذا و نوشابه و .... ؟ بلی ! عینک آفتابی ، کمر بند ایمنی ، استارت ، برو که رفتیم !

باز گل بدخشی ! خدا رحمتت کند مرد ! عجب صدای دلنشینی ! ای شوخ سر زلف تره تاب کی داده ، چشم عسل مست تره خواب کی داده ! حس غربت و غریبی ! قطرات اشک ! جاده های افتاده در دل جنگل و کوه و صحرا ! منظره های از دل زمستان بیرون آمده ! دریاچه های سحر آمیز ! و این بار ، حمید سخی زاده : جونمرگ خیلی نور بنده ، همو دختر قومای مه ، همو دختر قومای مه ! داغ شی ده دلمه منده ، همو دختر قومای مه ، همو دختر قومای مه ! جاده اکنون ، کوهستانی و باریک ! کمی رو به بالا ! مواظب سرعت باید بود ! جونمرگ خیلی نور بنده ، همو دختر قومای مه ! درختانی که از اسارت سرما رهیده اند و دوباره قصد برگ و بار گرفتن دارند ! رود خانه ی باریک ، میشود صدای شر- شرش را شنید ! آواز می خواند ! کوه های با عظمت ! هنوز هم قله های شان برفی ست ! کسی با عجله لب جاده می آید و دست تکان می دهد . چی شده ؟ جاده بند است ؟ سریعآ از سرعتش می کاهد . چشم اش که به پولیس می افتد ، هنوز بدرستی نمیداند ، چه اتفاقی افتاده است ؟ من که کاری نکرده ام ! شاید کنترول ، لایسنس ، الکول و موتر باشد .

: سلام آقا !

: سلام آقا ! روز بخیر !

: شما کمی از سرعت مجاز بالا تر رانندگی می کردید !

: اوه خدای من ! کمی یا بیشتر از کمی ؟ !

: هنوز درست نمیدانم ! شما موتر تان را این بغل پارک کنید و بعد از این که من با این آقا کارم تمام شد با لایسنس تان پیش من بیاید .

: حتمآ !

سگرتش را روشن می کند . مرد دیگری در حالیکه قیافه اش گرفته است ، این طرف و آن طرف قدم می زند .

: شما ، آقا ! بیائید .

: بلی ، بفرمائید !

پولیس با مخابره اش صحبت می کند : بلی ، مفهوم است ! گفتید ، هفتاد و دو کیلو متر در ساعت ؟ بلی ! تمام !

: شما سرعت تان هفتاد و دو کیلو متر در ساعت بود . این در حالیست که سرعت جاده شصت کیلو متر در ساعت هست . شما بین یازده تا پانزده کیلو متر در ساعت ، اختلاف سرعت داشته اید و این به معنی جریمه به مبلغ « به جدولی اشاره می کند که با رنگ های مختلف رنگ آمیزی شده و اعداد و ارقامی را نشان می دهد » دو هزار و نهصد کرون وجه رایج مملکت !

از وقتی که ساکن این مملکت شده بود ، با خودش تعهد کرده بود که شهروند خوبی باشد و به قانون احترام بگذارد . پنج سال می شد که رانندگی می کرد و هیچ گاهی ، کوچک ترین خطایی انجام نداده بود .

خنده ی از سر نا چاری تحویل پولیس می دهد و در حالیکه با او خدا حافظی می کند ، برگ جریمه را می گیرد .

و باز جاده و باز مناظر و باز موسیقی و به نا چار فراموش کردن آنچه که اتفاق افتاد .

این بار اما ، طاهر شباب با صدای حزین اش : غــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم دارم غمــــــــــــم ، به خــــــــــــــــــــدا دارم غـــــــــــــــــــــــــم !

یک کمی چانس هم خوب هست ! آقا !

۱۳۸۸/٢/٢٤  توسط حسین پویا  |  پيام هاي ديگران ()

 

نوزادی که نمی آید

درونم آبستن حرف است

هی ، می خواهم شعر بزایم

نمی شود اما !

نه ماه سکوت

فریادیست از سر بی حرفی

درونم آبستن فریاد است

هی ، میخواهم حرف بزایم

نمی شود اما !

 

۱۳۸۸/٢/۸  توسط حسین پویا  |  پيام هاي ديگران ()

 

باز هم احوال شخصیه

مظاهره دراعتراض به قانون احوال شخصیۀ

"ما قانون می خواهیم اما دمکراتیک"


 
بیایید عدالت و برابری را درهمصدایی با مطا لبات انسانی زنان افغانستان، ارج گذاریم.
 
بیا یید برای دفاع از شأن انسانی وحقوق شهروندی زنان،
 
برای برائت جستن از تفکر طالبانی

با هدف تحقق ارزشهای مدنی و دمکراتیک،
برای تعدیل آنچه قانون احوال شخصیه اهل تشیع نام گرفته، 
دست به یک مبارزه هماهنگ ومدنی بزنیم.
  
انجمنها و نهادهای مدافع حقوق زنان برآنند تا با برگزاری یک رشته تجمعات صلح آمیز و مدنی، صدای اعتراض خود را
 
نسبت به مواد زن ستیز قانون احوال شخصیه، به گوش دولت افغانستان، متحجرینِ قانونگزارِطالب اندیش وجامعه ی جهانی برسانند
زمان: شنبه 25 اپریل برابر با پنجم ثور، ساعت 3 بعد از ظهر


مکان: اسلو، از مقابل ساختمان پارلمان ناروی STORTINGET   بطرف سفارت افغانستان

۱۳۸۸/٢/۱  توسط حسین پویا  |  پيام هاي ديگران ()

 

 



حسین پویا هستم . بی هیچ ادعایی ! در تمام عمرم ، کاری نکرده ام که به ادعایی بیارزد . شعر ، ادبیات ، موسیقی ، پراګنده نویسی در اینجا ، بخش هایی از زندګیم هستند . رانندګی در سکوت شب را دیوانه وار دوست دارم . کمتر به خود و بیشتر به خانه ی پدری می اندیشم . « این ادعا بود ؟ نمیدانم ! » غم را بیشتر از شادی می پسندم ، چون با سرشتم همآهنګی دارد . در میان رنګها از رنګ بی رنګی خوشم می آید . به خدا ایمان دارم اما خدای من با خدای بعضی ها اصلآ سر آشتی ندارد . همین و دیګر هیچ !
shabdiez@yahoo.com

 

سفر(٢)
شهید(۱)
انگلیسی(۱)
عید(۱)
یلدا(۱)
ترجمه(۱)
نوروز(۱)
نوستالژی(۱)
زبان(۱)
غزه(۱)
نامه(۱)
انترنتی(۱)
هلو کاست(۱)
قوم بازی(۱)
هشتم مارچ(۱)
قانون احوال شخصیه(۱)
نهضت مدنی زنان(۱)
چانس(۱)
درد دندان(۱)
زن(۱)

 

شاید روزی
روزگار من
درد دندان دارم و
آن سفر کرده
سر در گم
سفر کردم و هیچ قافله ی دل همرهم نبود
یار مهربان
یک کمی چانس
نوزادی که نمی آید
باز هم احوال شخصیه

 

خرداد ۸٩
آذر ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

 

حسین پویا

 

مشعل
محمد کاظم کاظمی
شریف سعیدی
فردا
الهام غرجی
ابو طالب مظفری
راحله یار
أئینه ی دق
داوود دریا باری
نادیه فضل
گنج غزل
پرویز کاوه
پرویز آرزو
کابل زمین
مریم حیدر زاده
فریبا آتش صادق
سایه خورشید
آسمائی
حمزه واعظی
منيژه باختری
کابل پرس
گل سوری
روز نامه هشت صبح
من و تنهایی های من
ابوالفضل زرویی نصر آباد
ساعت ۱۳
خانه ای عشق و امید
چرکنویس های یک دیوانه
لاله ای آزاد
کابل ناتهـ
مینا اسلم یار
روز نوشت
شکریه عرفانی
کانون فرهنګی ادیبان
کاکه تیغون
وبلاګ ادیبان
ریخته ها
رهانه
سخن
اطلاعیه
شهرزاد اکبر

 

RSS 2.0

ame